تبليغاتX
عشق یعنی همه چیز!!

عشق یعنی همه چیز!!

Love Making

برای یه دوست عزیز

يه احساسي منو درگير كرده

نمي تونم تو فكر تو نباشم

نمي تونم ازين سردرگمي ها

از اين احساس دلتنگي جدا شم

 

گرفتار يه احساس عجيبم

تو متله اتفاقه تازه بودي

واسه دلواپسي هايه هميشم

به قدرعشق من اندازه بودي

 

اگه دنيا بذاره با تو باشم

نمي ذارم كه تو دلتنگ باشي

نمي ذارم كه توي بي كسي ها

تواحساس غريب غم رها شي

 

براي جشن ميلاد تو عشقو

به قده كهكشونا هديه مي دم

ترو مي بوسم و تا مرگه غصه

به احساس قشنگت تكيه مي دم

 

تمومه واژه ها گم ميشن انگار

همون لحظه كه اسمت رو ميارم

مي دونم آخر دنيا ست وقتي

كه دستامو تو دست تو مي ذارم

 

+ نوشته شده در  88/07/07ساعت 9:15 PM  توسط pania  | 

چشم به راه!!!!!

 

دیریست به تو می اندیشم..

هر صبح هر شام ،

هر نفس هر گام ،

با من بمان که این شور عشق در من همیشگی ست..

این بی منتها عشق من پیوسته ماندنی ست..

دست مرا بگیر کین قصه ،

با حضور عاشقانه ی تو خواندنی ست..

+ نوشته شده در  88/05/15ساعت 3:4 PM  توسط pania  | 

نگو از باور پاییز
منم مثل تو دل خستم
ولی با این تن داغون
به دنیای تو دلبستم

نمیشه بی تو راهی شد
بهارم بی تو دلگیره
اگه باشی کناره من
خزون از غصه میمیره

 نخون از ناامیدی ها
من اینجا با تو می مونم
وجودت رو به من بسپار
نگو دیگه نمی تونم

میشه از طعنه ها رد شد
روی زخمات مرهم شد
میشه با بودنت از غم
از این ماتم سرا کم شد

هنوز آتیشه عشق ما
پر از گرمای احساسه
هنوزم تک درخت عشق
پر از گلهای گیلاسه

منو تنها نذار عاشق!
بدون تو دلم تنهاست
نترس از نامرادی ها
بمون پیشم خدا با ماست

+ نوشته شده در  87/09/01ساعت 7:6 PM  توسط pania  | 

پل بزن تا من!

دوباره من رو پیدا کن

 تو قحطی دل و احساس

نمیگم که پناهم شو

ولی قدری منو بشناس

 

منم مثل تو حیرونم

از این پاییز پنهونی

تو که عاشقترین بودی

چرا از طعنه می خونی؟!

 

میون ما فقط دوری

داره بی وقفه می تازه

ولی تو جنگ با احساس

گمونم سخت می بازه

 

دوباره پل بزن تا من

دلم لبریز فرصتهاست

اگر حتی مسیر عشق

هنوزم گنگ و ناپیداست

 

بمون عاشق کنار من

نگو دیگه نمی تونی

تو از قلبم خبر داری

نگو چیزی نمی دونی

 

نذار آتیشه عشق ما

بشه مثل کدورت سرد

اگه مایی هنوزم هست

مسیر کوچتو برگرد..

(پانیا)

+ نوشته شده در  87/04/27ساعت 12:5 PM  توسط pania  | 

شاملو

تو خوبی

و این تمام اعتراف هاست

من راست گفته ام و گریسته ام

و اینبار راست میگویم تا بخندم

زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود.

تو خوبی و من بد نبودم.

تو را شناختم تو را یافتم تو را در یافتم و حرفهایم همه شعر شد

                                                                                        سبک شد.

به تو گفتم:(( گنجشک کوچک من باش

تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم))،

و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب در آمد.

من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این تمام اقرارهاست،

                                                       بزرگترین اقرارهاست.

من به اقرارهایم نگاه کردم

سال بد رفت و من زنده شدم

تو لبخند زدی و من برخاستم

دلم میخواهد خوب باشم

دلم میخواهد تو باشم و برای همین راست میگویم

 

         نگاه کن:

                       با من بمان!

"احمد شاملو"

+ نوشته شده در  86/04/26ساعت 0:57 AM  توسط pania  | 

عزیز

برایت بارها باید بگویم

که در رگهای من جاری شدی چون خون

که از من ساختی بار دگر مجنون!

ز دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد

به دنبال تو تا خورشید باید رفت!

به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم،

برای قلب تو شاید خدا گردم

نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای میگیرم،

و یا در زیر پاهای تو بی رحمانه میمیرم؟!

      شاید  .....

نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار،

یا که بعد از روزهای گرم و شیرین،

                                                زمان مردنم       

آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد؟

و یا این آرزو در نطفه میمیرد!؟

                                                   شاید ......./ (شاعرشو نميدونم)

+ نوشته شده در  86/04/25ساعت 1:43 PM  توسط pania  | 

 

دلم تنهاست، میدانی!

خزان تلخ باورهاست، لیک در خوابی، نمی تابی!

آه دلتنگم، جهانی مملو از دردم..

تو در گوشم می گویی که:" دیگر بر نمی گردم!"

دلم خسته ست، بشکسته ست،

از نامهربانی ها

                                         آکنده ست،

قرارم تو، بهارم تو، جهان و برگ و بارم تو،

تو  باشی نور خورشیدم،

سرا پا غرق امیدم،

بدون تو جهانم سرد و بیرنگ است

با غیر تو در جنگ است

چه گویم تا نباشی قلب من تنگ است!!!!!!!!!

پانیا

+ نوشته شده در  86/04/25ساعت 0:14 AM  توسط pania  | 

تو ای شکوفه ی بادام!

مرا ببین که چگونه نشسته ام به جان تو!

ز ابرها و نورها

ز دورها و دورها

مثال شبنمی که پر ز آرزوست،

از آسمان چکیده ام به دامنت.

مرا چو قطره ای بدان، که پر ز حرف و ناتوان ز گفتگوست..

نه تیره ام نه پر گناه

من از زلال آسمانم و خدا

نشسته ام بجان تو که جز تو هیچ یاوری مرا پناه نمیشود.

ز شرم، گر مهر جان تو

نظر کند بجان من، بخار خواهم شد!

وگر بباری بر کویر جان من، بهار خواهم شد!

نحیف و نازک و کمم،

تو جایگاه سازشی

برای جسم خسته ام،

تو ساقه ی نوازشی..!

+ نوشته شده در  86/02/05ساعت 11:29 PM  توسط pania  | 

جای‌ تو خالی‌ !

زودِ زودی‌ ! دیرِ دیرم‌ !
من‌ یه‌ آوازِ اسیرم‌ !
اسیرِ این‌ شب‌ِ پیرم‌ ،
تو مثه‌ ماه‌ِ هلالی‌ ! نازنین‌ ! جای‌ تو خالی‌ !

زیرِ ضربه‌های‌ رگبار !
تشنه‌ام‌ ! تشنه‌ی‌ دیدار !
من‌ُ به‌ خاطره‌ نسپار !
نگو رؤیای‌ محالی‌ ! نازنین‌ ! جای‌ تو خالی‌ !

خیسم‌ از حضورِ بارون‌ !
من‌ُ از سرما نترسون‌ !
توی‌ چلّه‌ی‌ زمستون‌ ،
لحظه‌ی‌ تحویل‌ِ سالی‌ ! نازنین‌ ! جای‌ تو خالی‌ !

بی‌تو گریون‌ ، باتو شادم‌ ! 
ای‌ علاقه‌ی‌ دَمادَم‌ ! 
سیب‌ِ جادویی‌ِ آدم‌ ،
مُجرمی‌ اما زلالی‌ ! نازنین‌ ! جای‌ تو خالی‌ !

وقتی‌ بودی‌ زنده‌ بودم‌ !
دل‌ از اینجا کنده‌ بودم‌ !
مثل‌ِ یه‌ پرنده‌ بودم‌ !
حالا تو شکسته‌ بالی‌ ، نازنین‌ ! جای‌ تو خالی‌ !

مثه‌ رقص‌ِ برگ‌ِ زردی‌ !
یه‌ شهاب‌ِ شب‌ْنَوَردی‌ !
خواب‌ دیدم‌ که‌ برمی‌گردی‌ ! 
توی‌ کنج‌ِ خوش‌خیالی‌ ، نازنین‌ ! جای‌ تو خالی‌ !

+ نوشته شده در  86/02/05ساعت 0:28 AM  توسط pania  |